X
تبلیغات
رایتل

وبلاگ گروهی مهارت های فروش دانشجویان انجمن مدیریت

((درخت و مسافر))


او کوله پشتی را برداشت وراه افتاد تا بدنبال خدا بگرددُ و گفت تا کوله ام از خدا پرنشود بر نخواهم گشت.

نهالی تکیده و کو چک در کنار راه ایستاده بود.مسافر با خند رو به نهال کرد و گفت:چه تلخ است کنار جاده بودن و نرفتن.

نهال کوچک زیر لب گفت:ولی تلخ تر آن است که بروی و بی ره آورد باز گردی.کاش می دانستی آنچه که در جستجوی آن هستی همینجاست.

مسافر رفت و گفت: یک در خت چه می داند از راه پاهایش در گل است او هیچوقت لذت جستجو را نخواهد یافت.

و نشنید که درخت گفت: من جستجو را از خود آغاز کرده ام وسفرم را کسی نخواهد دیدُ جز آنکه باید.

مسافر رفت و کوله اش سنگین بود.

هزار سال گذشتُ هزار سال پر پیچ و خم هزار سال بالا و پست.مسافر بازگشت رنجور و ناامید.خدا را نیافته بود؛اما غرورش را گم کرده بود.به ابتدای جاده رسیده بود.جاده ای که روزی از آنجا آغاز کرده بود.در ختی هزار ساله بالا بلند وسبز در کنار جاده بود.زیر سایه اش نشست تا لختی بیاساید؛مسافر درخت را بیاد نیاورد اما درخت او را شناخت.

درخت گفت:سلام مسافر در کوله ات چه داری؟آن روز که می رفتی در کوله ات همه چیز داشتی غرور کمترینش بود؟اما جاده آن را از تو گرفت.

حالا در کوله ات جا برای خدا هست.درخت قدری از حقیقت را در کوله مسافر ریخت.

دست های مسافر از اشراق پر شد و چشم هایش از حیرت درخشید و گفت:هزار سال رفتم و پیدا نکردم اما تو نرفته این همه یافته ای!

درخت گفت:علت آم است که تو درجاده رفتی و من در درون خودم.پیمودن خود دشوار تر از پیمودن جاده هاست................

every moment is another chance